صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد..من و نفس ارزوی سلامتی و خوشبختی برای همه شما دوستان از خداوند متعال خواستاریم...
|
دست نوشته های من و نفس |
|
جایی برای نشستن .. جایی برای گفتن .. جایی که نفس هست |
سلام ... چه ساده دور شدم از خودم ...... به خودم نگاه میکنم ولی این من نیستم ..... بمون که بی تو زندگیم عذاب دوست داشتنمه..... بچه ها سلام ببخشید که دو سه ماهی نبودم یه کم گرفتاری داشتم که هنوزم دارم سعی میکنم دیگه دیر نکونم و زود بیام سر قرار 
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 23:10 توسط من و نفس |
پسر كوچكي،روزي هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيداكرد.
او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده
شد.
اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به
سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.
او در مدت زندگيش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتي، ۴۸ سكه ۵ سنتي، ۱۹ سكه
۱۰سنتي، ۱۶ سكه ۲۵ سنتي، ۲ سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله
شده يك دلاري پيدا كرد. يعني در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت .
در برابر به دست آوردن اين ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زيبايي دل انگيز ۳۱۳۶۹
طلوع خورشيد ، درخشش ۱۵۷ رنگين كمان و منظره درختان اف را در
سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز
آسمان ها در حالي كه از شكلي به شكلي ديگر در می آمدند، نديد .
پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز
جزئي از خاطرات او نشد




+ نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 22:8 توسط من و نفس |
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از
خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده
در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع
پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت
تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست
توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي
چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي
كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد.
برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي
بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره
آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند،
سوار ماشينش شد و به راه افتاد .... در زندگي چنان با سرعت حركت
نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان
پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما
بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره
آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا
نه!

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 11:31 توسط من و نفس |
يكي بود يكي نبود، يك جوان بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر
از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار
روبرو بكوب.
روز اول پسر جوان مجبور شد 48 ميخ به ديوار روبرو بكوبد.در روزهاو هفته
هاي بعد كه پسرجوان توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر
عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد.
پسرجوان متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل
كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيدكه پسرجوان ديگر عادت عصباني شدن را
ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه
حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول
مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه
ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف
ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو
به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به
سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر
هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را
مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي
تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند
مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده
ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به
همان بدي يك زخم شفاهي است.دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي
هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به
موفقيت نمايند.
عشق بزرگترین هدیه الهی است, قدر آن را بدانیم

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 15:49 توسط من و نفس |
سلام یه داستان خوشکل درباره مادر حتما بخونیدش .. وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!
تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی!
تو هم، با پرت کردن توپ فوتبال به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی!
تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری زبان ، ازش تشکر کردی!
به جشن تولد دوستانت، ببره.
تو هم، ازش تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی ! تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه!
تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره!
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری!
تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !
تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه!)
تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی!
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی!
تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی!
هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به
خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه
مامانی!!) تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!!
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفری گردشی را برام تهيه کنی!
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن!
ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفاً!! بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه.
تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی! تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، ''همه چيز ديگه تغيير کرده!''
تو هم با گفتن''من الان خيلی گرفتارم'' ازش تشکرکردی!!
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!
قلبت فرود مياد!
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی
...و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريغش رو فراموش نکن و به راحتی از
اونها نگذر...هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست
داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری!!!!!
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری.
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد.
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد.
وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری.
وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات توپ فوتبال خريد.
وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد.
وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس زبان انگلیسی تو رو پرداخت.
وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين
فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا
وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد.
وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشت.
وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره(ابراز محبت کنه).
وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد داد).
وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.
وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد.
وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو
وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد.
وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی،
وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و
در حالی که گريه می کرد
وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه.
وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر
تقدیم به همه مادرهاي عزيز 
+ نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 22:5 توسط من و نفس |
بله خدا خورشید را به ما هدیه داد ...... خدا تمام جهان را در دست ما گذاشت تا بگوید که چقــــــــدر دوستمان دارد ما هم او را دوست داریم ....... دوســــــــــــتش دارم او هم مارو دوســــــــــــت داره پس عاشــــــــــــــــــــــــــــقانه بپرستیمش 


+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 22:17 توسط من و نفس |
پستچی در خونش رو زد ......... دختر : کیه ؟ پسچی : سلام خانم پسچیم یک نامه دارین لطفا بیای پائین بگیرید دختر : الان میام در طول مسیر که دختر به سمت در حرکت میکرد پیش خودش میگفت : اخه تو عصر ارتباطات و اینترنت و sms و هزار تا چیز دیگه کی دیگه نامه میده ؟ همین طور که زمزمه میکرد به در رسید ودرروباز کرد دختر : سلام خسته نباشید پسچی : سلام بفرمائید اینجا رو امضا کنید دختر نامه رو گرفت و بعد به سمت اتاقش حرکت کرد .. همین طور با کنجکاوی به روی پاکت نگاه میرد وارد اتاق شد و نشست .. روی نامه نوشته شده بود ( دانشگاه ازاد اسلامی واحد چالوس ) نامه از طرف دانشگاه دختر بود .. نامه رو باز کرد و بعد از خوندن نامه ناخدا گاه گریه کرد هق هق میزد.. متن نامه نوشته شده بود با سلام احتراما به اطلاع شما دانشجوی عزیز خانم ( س . ب ) میرسانیم که شما دعوت شدین به رفتن اردوی تفریحی و گردشی ماسوله و خواهشمندیم تا تاریخ 25/05/1378 با مراجعه به دفتردانشگاه فرم خود رادریافت کنید بسیج دانشجویی دانشگاه ازاد اسلامی واحد چالوس دختر همچنان گریه میکرد ....... تاریخ که تو نامه نوشته شده بود همون تاریخ بود .... سه ماه پیش رو نشون میداد دختر سه ماه پیش دعوت به این اردو شده بود ولی نامه الان به دستش رسیده بود گریه میکرد به حال تمام دوستانش .. اون اتوبوس همون روز به پرتگاه پرت شده بود همه دخترها مرده بودن .................................. دختر همچنان که گریه میکرد سرش رو بالا گرفت و گفت :: خدایا تو همه بنده هات رو دوست داری به همه لبخند میزنی .. این یه شروع تازه بود که شما به من عطا کردید هیچوقت این هدیه ارزشمندی که به من دادی رو فراموش نمیکنم خدا همیشه به ما لبــــــــــــــــــــخند میزند 
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 17:24 توسط من و نفس |
دوست دارم توهمی بزنم ........ دوست دارم توهم بزنم که تو را در کنارم دارم .......... توهم همیشگی ...... توهمی که هیچ گاه به هوشیاری نرسد توهـــــــــــــــــــــــــــم 



+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 21:32 توسط من و نفس |